|
|
|
معرفي به دوستان
|
فلسفه ستيزي در جهان اسلام
سيدمحمدعلي عادلي چکيده همانگونه که مسيحيت قرون وسطي مخالف فلسفه بود، در جهان اسلام نيز عدهاي فلسفه را باعث ترويج کفر و الحاد پنداشته و تحصيل و تدريس آن را جايز نميدانستند. در ميان اهل سنت اين مخالفت شديدتر بوده؛ ولي برخي از شيعيان هم با فلسفه مخالفت کردهاند. عامل سياست هم در مخالفت با فلسفه بيتأثير نبوده است. مخالفين فلسفه ادله متعددي را عنوان کردهاند که مهمترين دلايل مخالفان فلسفه عبارتند از: 1ـ قول به قدم عالم؛ 2ـ انکار علم خدا به جزئيات؛ 3ـ انکار معاد جسماني؛ 4ـ سلب اختيار از خداوند. کليد واژهها: مخالفان فلسفه، ابن سينا، غزالي، قدم عالم، علم خدا، معاد جسماني. مقدمه فلسفه از آغاز تا به امروز مخالفتهايي را به همراه داشته و فلاسفه در هر زماني با موانع و دشواريهاييمواجه بودهاند. بعد از رواج مسيحيت، در يونان و روم مردم از مباحث فلسفى به کلي منع شدند و كتب فلسفى را يا سوزاندند و يا مخفىكردند؛ زيرا فلسفه را برضد شرايع و مخالف عقايد ديني ميدانستند. در جهان اسلام هم از زماني که فلسفه وارد مقولات فرهنگي مسلمانان شد، همواره مخالفت عدهاي را به همراه داشته و برخي از فلاسفه مسلمان، متهم به کفر و الحادگرديدهاند. يکي از صاحب نظران در تاريخ فلسفه اسلامي ميگويد: «انديشههاي فلسفي در جهان اسلام آرام و بدون کشمکش صورت نپذيرفته و در هر برههاي از زمان با نوعي مخالفت و خصو مت روبرو بوده است».[1] هرچند برخى از متفکران اسلامي، به آياتى از قرآن كريم اشاره مىكنند كه انسانها را به تدبر، تعقل و تفكر در جهان هستي فرا خوانده و آنها را در تقابل با «کتاب مقدس» مسيحيان قرار مىدهند؛ اما در تاريخ تفكر اسلامى نيز كسانى بودهاند كه در منع تمسك به دلايل عقلى در آنچه به وحى مربوط مىشود، به آيات و اخبار متوسل شده و با تفسير خاصى كه از اين آيات و اخبار ارائه كردهاند، مضمون آنها را مخالف هرگونه بحث و نظر در عقايد و در نتيجه، مخالف با علم كلام و فلسفه جلوه دادهاند.[2] در ميان دانشمندان قرن چهارم، پنجم و ششم کمتر کسي از فيلسوفان مسلمان را ميتوان يافت که از اتهام به کفر، زندقه و الحاد برکنار بوده باشد و حتي برخي از علما هم در اواخر عمر، از اينکه چندي در اين راه سرگردان بودهاند، نادم شده و استغفار ميکردند؛ مثلا در مورد حسن بن محمد بن نجاء الاربيلي(متوفي660ﻫ) که فيلسوف شيعي و مشهور در علوم عقلي بود، آوردهاند که آخرين سخن او در بستر احتضار اين بود که «صدق الله العظيم و کذب ابن سينا».[3] ابن الصلاح به تحريم منطق و فلسفه فتوا داده و ميگويد:«...کساني که به هر نحو به تدريس فلسفه مشغول باشند، با يکي از اين دو مجازات رو به رو خواهند شد؛ اعدام با شمشير و يا ايمان آوردن به اسلام، تا به اين وسيله، زمين از لوث وجود اين افراد و علوم ضاله آنان پاک گردد».[4] اکثر فقها و محدثين مانند شافعي، مالک، احمد بن حنبل و سفيان ثوري، قائل به حرمت علم کلام بودند. ابن جوزي کلام و فلسفه را حرام و کفر آميز دانسته و در تحريم علم کلام از شافعي چنين نقل ميکند: «...فقهاي قديم اين امت چون ديدند که علم کلام تشنگي اهل حقيقت را شفايي نميبخشد و مرد پاک اعتقاد را منحرف ميسازد، لذا از آن خود داري کردند و خوض و تأمل در آن را ممنوع کردند. شافعي رحمه الله گفت: اگر بندهاي به همه منهيات خداوند غير از شرک دچار شود، بهتر از آن است که در علم کلام نظر کند... . حکم من در باب علماء کلام آن است که آنان را به تازيانه بزنند و در ميان عشاير و قبائل بگردانند و بگويند اين سزاي کسي است که کتاب و سنت را رها کرده و به کلام روي آورده است. احمد بن حنبل گفت که اهل کلام هيچگاه روي رستگاري را نخواهند ديد و همه علماء کلام زنديقاند»[5]. مخالفت با علم کلام نيز به خاطر آن بود که متکلمين براي اثبات اصول عقايد خود و مبارزه با مخالفين، از ابزار منطق استفاده ميکردند و چون فقها و اهل حديث در قبال براهين آنان عاجز ميماندند، به صدور فتاوي بر ضد متکلمين اقدام ميکردند. اشاعره هم در تکفير معتزله و فلاسفه، با اهل حديث هم آواز بودند.[6] به خاطر جمود و تعصب شديد اصحاب حديث و ظاهرگرايان، دانشمندان علوم عقلي همواره دچار مشکلات و موانع سخت بودند. علوم رياضي، طبيعي، الهي، طب، نجوم، موسيقي و کيمياء مورد اعتراض متعصبين اهل حديث بود. هرکس را که بدان علوم توجهي داشت زنديق و ملحد ميدانستند. مأمون عباسي را به خاطر توجه به فلسفه و نهضت ترجمه علوم عقلي، «امير الکافرين» و زنديق لقب دادند.[7] احمد بن طيب سرخسي، شاگرد معروف کندي به اتهام دعوت به الحاد به قتل رسيد.[8] نظام معتزلي را به خاطر پرداختن به مباحث کلامي تکفير کردند.[9] دشمنان علم و فلسفه گاهي با حمايت دستگاه خلافت، به سوزانيدن کتب فلسفي و تکفير فلاسفه دستور ميدادند. ابن اثير در مورد حوادث سال(279ﻫ) مينويسد: «در اين سال کتاب فروشان از فروش کتب کلام و فلسفه ممنوع شدند». سوزانيدن کتب فلسفي و آزار فيلسوفان در قرن پنجم و ششم رايج بود.[10] در اندلس و بلاد مغرب اسلامي نيز مخالفت با علوم عقلي جريان داشت. در زمان خليفه اموي «الحکم بن الناصر» (م336ﻫ) همه کتب علوم عقلي به فرمان منصور بن ابي عامر سوزانيده و يا در چاهها مدفون شد و هر کس به علوم فلسفي اشتغال داشت، متهم به الحاد و کفر بود.[11] هرچند برخي از انديشمندان مسلمان، مسيحيان را متهم به عقل ستيزي کردهاند؛ اما حقيقت آن است که تاريخ اسلام نيز با عقل ستيزي کاملا بيگانه نبوده؛ بلکه براي خردورزان مزاحمتهايي وجود داشته و دارد. اگرچه کساني در راستاي سازگاري دين و شريعت تلاش فراوان کردند؛ اما آنان نيز در مقابل تلاشهاي نافرجام خود، بهاي سنگين پرداختهاند. بنابراين، چالشهاى خردورزانه در تاريخ تفکر مسلمين را هم نميتوان ناديده گرفت. بخش عمدهاى از تلاشهاى متفكران مسلمان، همواره مصروف جمع بين«صحيح منقول» و «صريح معقول» گرديده است.[12] به هرحال، در جهان اسلام نيز ارتباط بين اصحاب نقل و ارباب عقل، صميمي و دوستانه نبوده است. مرحوم دکتر عبدالحسين زرينکوب ميگويد:«در نزد مسلمين نيز مثل آنچه نزد نصارا و يهود روى داد، فلسفه در اول پيدايش يا انتشار، با مخالفت و سوء ظن متشرعه مواجه شد و به عنوان امرى كه اشتغال بدان بدعت و آشنايى با آن موجب شك و ضلال خواهد بود، مورد اعتراض و نفرت واقع گشت».[13] «خوض در مسائل اعتقادي و علم كلام، از همان آغاز پيدايش اين علم و به احتمال قوى به جهت شباهت و اختلاطى كه با فلسفه و علوم منسوب به يونانيان داشت، مورد سوء ظن شديد اهل حديث و سنت واقع گرديد و تخطئه و تحريم شد».[14] در مورد علم کلام گفتند: «من تعمق فى الكلام تزندق».[15] متکلمين هم در نسبت ميان عقل و وحى توافق نداشتهاند. «معتزله در توفيق بين عقل و وحى غالبا عقل را ميزان شناختهاند».[16] بعضى از محققان، اهل اعتزال را جزو متکلمين نياوردهاند.[17] پيدايش علم كلام، خود نشان دهنده تلاشي است كه متفكران مسلمان در جهت توفيق بين عقل و وحى مبذول داشتهاند. اگر تعارضى بين «صحيح نقل» و «صريح عقل» پيش نمىآمد، علم كلام نيز متولد نمىشد. به اين ترتيب، جريان عقل ستيزي در ميان مسلمين، قابل انکار نيست. هم اکنون نيز در ميان انديشمندان مسلمان کساني هستند که با تحصيل علوم جديد مخالفند و آن را معارض با اسلام ميدانند. سيدحسين نصر در انتقاد از مدافعان سازگاري اسلام و علوم مدرن ميگويد: «دانشمندي که از ابزار و فنون علم جديد استفاده ميکند ولو اگر يک مسلمانِ مقيد هم باشد، خواه ناخواه، تار و پود اسلام را خدشهدار ميسازد ... علوم قديم، هرگز چالش و ستيزي با اسلام نداشتهاند. طلاب مسلمان جوان در مدارس سنتي همواره هنگام خواندن جبر خيام و شيمي جابر بن حيان، نماز ميگذاردند، حال آنکه بسياري از دانشجويان امروز ما با مطالعه رياضي و شيمي مدرن، تکيهگاه ديني خود را هم از دست ميدهند».[18] مسلمانان از دو دسته علوم ياد ميکنند: يکي«علوم اسلامي» و ديگري «علوم اوائل». فلسفه از نوع دوم بوده که قبل از ظهور اسلام رواج داشته است. بعد از ورود فلسفه به جهان اسلام، مطلق علوم عقلي، در معرض اتهام بوده؛ به طوري که مهندسين، منجمين، رياضيدانان و طبيعيدانان نيز در معرض حملات شديد اخباريون قرار گرفتهاند. موسي نوبختي کتابي تحت عنوان«الرد علي المنجمين» نوشت.[19] شافعي نيز معتقد به حرمت علم نجوم بود.[20] صاحب بن عباد، هندسه را براي دين خطرناک ميدانست و مهندسين را احمق ميخواند.[21] وي به علوم فلسفي نيز با بغض و عناد مينگريست. ياقوت در مورد وي ميگويد: «... و هو شديد التعصب علي اهل الحکمة و الناظرين في اجزائها کالهندسة و الطب و التنجيم و الموسيقي والمنطق والعدد و ليس له من الجزء الالهي خبر و لا له عين و لا اثر».[22] گروههاي مخالف فلسفه در جهان اسلام مخالفان فلسفه در جهان اسلام گروههاي مختلفي را شامل ميشود. محمدتقي مصباح يزدي، مخالفين فلسفه را دو گروه: يکي اهل ظاهر و ديگر عارف مسلکان باطنگرا ميداند و معتقد است که «گرايشهايى كه كمابيش آهنگ مخالفت با فلسفه را داشته، غالباً از دو منبع مايه مىگرفته است: يكى از ناحيه كسانى كه پارهاى از آراء فلسفى رايج در عصر خودشان را با ظواهر كتاب و سنت ناسازگار مىديدهاند و از بيم آنكه مبادا گسترش اين افكار موجب سستى عقايد مذهبى مردم شود، با آنها به مخالفت برمىخاستهاند و ديگرى از ناحيه عارف مشربانى كه بر اهميت سير معنوى تاكيد داشتهاند و از ترس اينكه مبادا گرايش فلسفى موجب غفلت و عقب ماندگى از سير قلبى و سلوك عرفانى گردد، بهايى به آن نمىدادهاند و پاى استدلاليان را چوبين معرفى مىكردهاند».[23] دکتر ديناني، در تقسيم بندي مخالفان فلسفه معتقد است که صرف نظر از سفسطه که از آغاز پيدايش خود تا کنون همواره در جهت مخالف با فلسفه سير کرده است، منتقدان و ستيزهگرانِ جدّي فلسفه، غالباً در زمره يکي از سه طايفه زير قرار دارند: 1ـ مؤمنان و معتقدان به اديان؛ 2ـ عرفا و اهل سلوک؛ 3ـ تحصّلي مسلکان و تجربيگرايان.[24] يک گروه عمده و تأثيرگذار در امر مخالفت با فلسفه در جهان اسلام از ديد اين بزرگواران مخفي مانده و به آن اشارهاي نکردهاند و آن عبارت است از خلفا، امرا و حاکمان سياسي در تاريخ اسلام است. فلسفه ستيزي در جهان اسلام به مراتب بيش از آن که انگيزههاي ديني داشته باشد، داراي انگيزههاي مذهبي و سياسي است. در مقاطعي که حاکميت سياسي با شيعيان بوده، گرايش به علم و فلسفه نيز بيشتر است؛ فاطميون مصر و شيعيان اسماعيلي در زمان حاکميت خود مروج علم و فلسفه بودهاند. استيلاي آل بويه بر خلافت بغداد در قرن چهارم نيز دوره اوج شکوفايي علم در جهان اسلام است؛ هرگاه اقتدار در دست اهل سنت، به خصوص محدثين و اشعري مسلکان افتاده، عناد با علم و فلسفه نيز تشديد شده است. اوج مخالفت با فلسفه در قرن پنجم هجري در زمان حاکميت سلاطين سلجوقي صورت گرفته است. در اين دوره مدارس نظاميه توسط خواجه نظام الملک و به منظور رسميت بخشيدن به مذهب شافعي و اشعري تأسيس شد. در اين دوره فضاي فرهنگي انحصار طلبانه بوده و پيروان ديگر مذاهب با خفقان و تنگناي شديد مواجه بودند. گروههاي زير از مخالفان عمده فلسفه در جهان اسلام بوده و هستند: سلاطين مستبد، فقهاي ظاهري، اصحاب حديث، اشاعره، عرفا و صوفيه، تجربه گرايان، اخباريان شيعه و مکتب تفکيک. در ميان اينگروهها، اصحاب حديث و اشاعره، مهمترين مخالفان فلسفه در جهان اسلام بودهاند. بعضي از اين افراد مانند ابن تيميه علاوه بر آنکه با فلسفه يونان به مخالفت برخاستند، با منطق ارسطويي نيز مخالفت کردهاند.[25] دلايل مخالفت با فلسفه يکي از مهمترين گروههاي مخالف فلسفه در جهان اسلام، متکلمين و به خصوص اشاعره بوده است. اختلاف متکلمين با فلاسفه مبنايي بوده و از آنجا نشأت ميگيرد که آنان وظيفه پاسداري از عقايد ديني را براي خود لازم ميدانند؛ لذا احکام عقل را تا بدانجا معتبر ميدانند که با صريح نقل در تعارض نباشد، در غير اين صورت نقل را ترجيح داده و از عقل ميگذرند. متکلمين اعم از شيعه، معتزله، اشاعره و ... در برخي از مباحث ديني با فلاسفه اختلاف نظر داشته و دارند. از جملة اين مسائل ميتوان به نحوه خلقت عالم هستي، حدوث و قدم عالم، معاد جسماني، علم خداوند به جزئيات، صفات الهي، سنخيت خالق و مخلوق، تجرد نفس و روح، نظاممندي عالم و قانون عليت و... اشاره کرد. اما مهمترين موارد اختلاف، چهار موضوع نخست است. مسائلي که ابوحامد غزالي، در خاتمه کتاب «تهافة الفلاسفه» و نيز در کتاب «المنقذ من الضلال» به خاطر آن فلاسفه را تکفير کرده است، سه موضوع زير بوده است: 1- قدم عالم؛ 2- انکار علم خدا به جزئيات؛ 3- انکار معاد جسماني.[26] غزالي ميگويد: اين سه عقيده فلاسفه کفر صريح و مستلزم کذب پيامبران است و هيچ يک از فرقههاي اسلامي بدين امور اعتقاد ندارند؛ اگرچه فلاسفه به خاطر ترس از مسلمانان و رعايت مصلحت، تقيه کرده و آشکارا رسالت پيامبران را انکار نکردهاند: «قلنا: تکفير هم لابد منه في ثلاث مسائل: إحداها: مسألة قدم العالم، و قولهم: إن الجواهر کلها قديمة. والثانية قولهم: إن الله تعالي، لايحيط علماً بالجزئيات الحادثة، من الأشخاص. و الثالثة: إنکارهم بعث الأجساد و حشرها. فهذه المسائل الثلاث: لا تلائم الإسلام بوجه، و معتقدها معتقد کذب الأنبياء ، و أنهم ذکروا ما ذکروه علي سبيل المصلحة، تمثيلاً لجماهير الخلق و تفهيماً، و هذا هو الکفر الصراح، الذي لم يعتقده أحد من فرق المسلمين».[27] علاء الدين طوسي در خاتمه «تهافت الفلاسفه» چهار موضوع مورد اختلاف با فلاسفه را موجب تکفير آنان ذکر کرده است که عبارتند از: 1- قول به قدم عالم؛ 2- سلب اختيار از خداوند؛ 3- نفي علم خدا به جزئيات؛ 4- انکار معاد جسماني.[28] محمود العقاد از متفکرين معاصر نيز ضمن اينکه موارد اختلافي را مربوط به تعبيرات ذکر کرده و چندان مهم و جوهري ندانسته است، به چهار مسأله مورد اختلاف متکلمين با فلاسفه اشاره کرده، ميگويد: «بيشترين اختلافات مربوط به تعبيرات بوده، نه در معاني ذاتي و جوهري. تمام اين اختلافات بر سر چهار مسأله دور ميزند: 1ـ قدمت عالم؛ 2ـ علم خدا به جزئيات؛ 3ـ صفات خدا؛ 4ـ جاودانه بودن نفس پس از مرگ».[29] موارد اختلافي ميان فلاسفه و اصحاب شريعت فراتر از موارد مذکور است؛ اما از مجموع نظرات فوق چنين برميآيد که اهم مسائل مورد نزاع متکلمين با فلاسفه اسلامي در موارد زير ميباشد: 1- حدوث يا قدم عالم؛ 2- علم خدا به جزئيات؛ 3- جسماني يا روحاني بودن معاد؛ 4- صفات خداوند؛ 5- تجرد يا عدم تجرد نفس و برخي قواعد فلسفي. مهمترين چيزي که با عث اختلاف ميان فلاسفه و متکلمين اسلامي بوده، مسأله حادث يا قديم بودن عالم هستي است. اکثر فلاسفه، از جمله ارسطو و اتباع مسلمانش نظير فارابي، ابوعلي سينا و ابن رشد، عالم را قديم ميدانند. ابوحامد غزالي با استناد به آثار ابونصر فارابي و ابن سينا ميگويد: آنها چهار دليل براي قديم بودن عالم به شرح زير اقامه کردهاند: 1. صدور حادث از قديم محال است؛ 2. تقدم زماني خدا بر عالم محال است؛ 3. ممکن الوجود بودن عالم قبل از ايجاد ضروري است؛ 4. قبل از حدوث عالم بايد مادهاي بوده باشد.[30] غالب متکلمين اسلامي قائل به حدوث عالم بوده و جز خداوند متعال چيزي را قديم نميدانند. انگيزه متکلمان از مخالفت در مسأله قدم عالم اين است که معتقدند فلاسفه از اين طريق، خلق عالم توسط خداوند را نفي ميکنند و ديگر اينکه فلاسفه خلق از عدم را که يک مفهوم قرآني است و مطابق آيه: «... قَالَ لَهُ كُن فَيَكُونُ»[31] عالم هستي از عدم محض بوجود آمده است، يک امر محال ميدانند. آنها وجود مادهاي را قبل از حدوث عالم ضروري دانستهاند: «ضروة وجود المادة قبل حدوث العالم» اما متکلمين ميگويند فلاسفه با اين فرضيات بياساس خود، اراده و قدرت لايزال پروردگار عالم را ناديده گرفته و دائره قدرت خداوندي را محدود فرض کردهاند. متکلمين اسلامي معتقدند که فقط خداوند قديم است و هرچه غير از خداست و به عنوان جهان و «ماسوي» ناميده ميشود، اعم از ماده و صورت، افراد و انواع، اجزاء و کليات، مجرد و مادي همه حادثند؛ ولي فلاسفه اسلامي معتقدند که حدوث از مختصات عالم طبيعت است؛ عوالم ما فوق طبيعت مجرد و قديماند. در عالم طبيعت نيز اصول و کليات، قديماند، فروع و جزئيات حادثاند. بنابراين، جهان از نظر فروع و جزئيات، حادث است اما از نظر اصول و کليات قديم است.[32] متکلمين در اعتراض به فلاسفه ميگويند که اگر چيزي قديم باشد، نياز به خالق و علت ندارد. پس اگر غير از ذات حق، اشياء ديگري را هم قديم فرض کنيم، طبعاً آنها بينياز از خالق ميباشند. پس در حقيقت آنها هم مانند خداوند واجب الوجود بالذاتاند؛ ولي براهيني که حکم ميکند که واجب الوجود بالذات واحد است اجازه نميدهد که ما به بيش از يک واجب الوجود قائل شويم. پس بيش از يک قديم وجود ندارد و هرچه غير از اوست حادث است. پس جهان، اعم از مجرد و مادي، اصول و فروع، انواع و افراد، کل و اجزاء، ماده و صورت، پيدا و نا پيدا همه حادث است. فلاسفه در پاسخ ميگويند: اشتباه شما در آن است که پنداشتهايد اگر چيزي وجود ازلي داشته باشد، حتماً از علت بينياز است، در حاليکه اينگونه نيست؛ بلکه نيازمندي يک شيئ نسبت به علت، به ذات شيئ مربوط است که واجب الوجود باشد يا ممکن الوجود و ربطي به حدوث و قدم او ندارد. مثلا شعاع خورشيد از خورشيد است، وجودش وابسته به وجود خورشيد و فائض و ناشي از آن است، خواه فرض کنيم زماني بوده که اين شعاع نبوده است و خواه آنکه فرض کنيم که هميشه خورشيد بوده و هميشه تشعشع داشته است؛ اگر فرض کنيم که شعاع خورشيد ازلاً و ابداً با خورشيد بوده است، لازم نميآيد که شعاع بينياز از خورشيد باشد. از ديدگاه فلاسفه، نسبت عالم هستي به خداوند، نسبت شعاع به خورشيد است؛ با اين تفاوت که خورشيد به ذات خود آگاه نيست و کارش را با اراده انجام نميدهد؛ ولي خداوند به ذات و به کار خود آگاه است.[33] دومين مسأله مهم مورد اختلاف متکلمين با فلاسفه، علم خداوند است. از ديد متکلمين، اغلب فلاسفه معتقدند خداوند فقط به ذات خود عالم است. گرچه ابوعلي سينا گفته که خداوند علاوه بر ذات خود نسبت به کليات نيز عالم است؛ اما به جزئيات علم ندارد. اما متکلمين، فقها، محدثين و همه فرق و مذاهب اسلامي به پيروي از مضامين آيات و احاديث، معتقدند هيچ چيزي در عالم هستي، از دايره علم خداوند مخفي نيست.[34] فخر الدين رازي ميگويد: خداوند که مجرد است، به ذات خود عالم است؛ زيرا علم به ذاتِ خود متعلق و خاصّه همه ذوات غير مادي است و چون خداوند علت جميع کائنات است و جهان هستي ناشي از فعل خلق اوست، به حکم همان علمي که به ذات خود دارد، به جميع مراتب کائنات که مخلوق او هستند نيز عالم است. رازي معتقد است که علم خدا به جزئيات بالضروره متضمن و مستلزم تکثّر، تغير و يا وابستگي آن به معلوم خود نيست؛ زيرا برخلاف ادعاي فلاسفه، علم نه عمل همسان شدن با صورت معلوم، بلکه نوعي رابطه خاص بين عالم و معلوم است.[35] بنابراين نظر، آنچه در جريان علم خدا به جزئيات تغيير ميکند، ذات خداوند نيست؛ بلکه رابطه خدا با آن شيئ معلوم است. فخرالدين رازي در آراء ضد فلسفي خود از کتاب «المعتبر في الحکمه» ابوالبرکات بغدادي(م561ﻫ) نيز متأثر بوده است.[36] سومين مسأله مورد نزاع ميان فلاسفه و متکلمين مسلمان، مربوط به نحوه حشر اجساد و روحاني يا جسماني بودن معاد است. متکلمين اسلامي به پيروي از ظواهر قرآن و سنت، قائل به معاد جسماني و برخي قائل به معاد روحاني و جسماني هستند و بسياري از قدماي فلاسفه اسلامي، از جمله فارابي و ابن سينا را متهم کردهاند که برخلاف ظواهر کتاب و سنت، معاد جسماني را منکر شده و فقط به معاد روحاني قائل شدهاند. جهت وضوح مطلب، ديدگاه فلاسفه اسلامي در باره مسأله معاد را به اختصار مرور ميکنيم. برخلاف ادعاي مخالفين، ابن سينا معاد جسماني را انکار نکرده؛ بلکه عقل خود را از اثبات معاد جسمانى قاصر يافت و اعلام كرد تنها راه اثبات آن، شريعت و تصديق خبر نبوت است. در همين جاست كه از حضرت محمد(ص) با عنوان «پيامبر و آقا و مولايمان ياد مىكند».[37] به اعتقاد بوعلي، كلام خدا و انبيا و اوصيا ظاهر و باطنى دارد؛ ظاهر آن، همان معانى عرفى و باطن آن، معانى عميق و دقيقىاست كه در وراى حجاب ظاهر پنهان است و همگان به آن دسترسىندارند. امام خمينى(ره) نيز به اين واقعيت تصريح کرده است: «قرآن الآن در حجاب است، مستور است... گرچه بشر يا فلاسفه يا عرفا تا يك حدودى در موردش صحبتها كردند، لكن آنى كه بايد باشد، نشده است و نمىشود».[38] على بن فضل اللّه گيلانى معتقد است که فقها به استنباط احكام از ظواهر و حكما به استنباط حقايق از بواطن و عرفا به هر دو طريق عمل مىكنند. اگر كلام حكما از رموز كلام انبيا و از مشكات آثار اوصيا استنباط نشده باشد، حكمت نيست، بلكه گمراهى است.[39] ظاهر كتاب و سنت، پرده اول و بواطن آنها پردههاى بعد است كه اگر از برابر ديده دل و عقل برداشته شوند، به جز معانى عرفى، حقايق عالى و عميق ظاهر مىشود که اگر فقيه، عارف و فيلسوف، روشمندانه عمل كنند، هرگز با يكديگر اختلاف پيدا نمىكنند. شيخ الرئيس كسى نيست كه بدون توجه به ظواهر آيات قرآنى، معاد را منحصر در معاد روحانيكند. او با قاطعيت خود را ملزم به شريعت و تصديق خبر نبوت اعلام كرده و به معاد جسمانى معتقد شده است.[40] ابن سينا مسلمان پاک اعتقاد بود و از جملات زير اين واقعيت را ميتوان به خوبي دريافت. وي ميگويد: «اگر مشکلي بسيار صعب در پيش رويم بود، به مسجد ميرفتم و نماز ميگزاردم تا خداوند عالم، درهاي بسته دانش را به رويم بگشايد و دشواريها را بر من آسان گرداند».[41] ابن سينا زندگي ناآرام و پر اضطرابي را پشت سر گذاشت و از خوف امرا و سلاطين، آرامش نداشت. کتابهاي او را توقيف ميکردند و برخي از آنها را سلاطين غزنوي به آتش سوختند. دوستانش او را به مدا را و اعتدال فراخواندند. ابن سينا در جواب چنين گفت: «ترجيح ميدهم زندگيام کوتاه، اما عريض باشد تا باريک و بلند». برخي از متدينان نيز بودند که به تکفير وي فتوا ميدادند و حاکمان را بر ضد وي تحريک ميکردند؛ لذا ابن سينا زبان به شکوه گشوده و در پاسخ به اينگونه اشخاص ميگويد: کفر چو مني گـزاف و آسان نبود محــکمتر از ايمان من ايمان نبود در دهر چو من يکي و آنهم کافر پس در همه دهر يک مسلمان نبود.[42] صدرالمتألهين شيرازي نيز که مورد اتهام مخالفان فلسفه، به خصوص پيروان مکتب تفکيک قرار گرفته است، نه تنها منکر معاد نشده، بلکه به اثبات معاد روحاني و جسماني، بر طبق نصوص قرآن و سنت پرداخته است. ملاصدرا در اثبات معاد جسماني چنين ميگويد: «فاذا تمهد هذه الاصول والمقدمات، مع تتبع الاحاديث و تدبير الآيات، تحقق و تيقن و انکشف و تبين ان المعاد هو مجموع النفس بعينها و شخصها و البدن بعينه و شخصه، دون بدن آخر عنصري کما ذهب اليه الغزالي؛ او مثالي کما ذهب اليه الاشراقيون و هذا هو الاعتقاد الصحيح المطابق للعقول و الشرع الموافق للملة و الحکمة. فمن صدق و آمن في المعاد بهذا، فقد آمن بيوم الحساب والجزاء و قد اصبح مؤمناً حقاً»[43] حال که اين اصول و مقدمات، همراه با تتبع در احاديث و تدبّر در آيات تمهيد شد، محقق، متيقن، منکشف و آشکار شد که معاد، مجموع خود نفس و شخص آن و خود بدن و شخص آن است. نه بدن عنصري ديگر؛ آنگونه که غزالي بر آن است، يا بدن مثالي؛ آن گونه که اشراقيها بر آن رفتهاند. اين اعتقاد صحيح، مطابق شرع و موافق آئين و حکمت است. پس هر که در باره معاد با اين کيفيت ايمان آورد و آن را تصديق کند، به روز حساب و جزا ايمان آورده و حقاً مؤمن است. امام خميني(ره) نيز آنجا که نظر ملا صدرا در مسأله معاد را نقل ميکند، در تأييد ديدگاه وي ميگويد: «صدرالمتألهين هم به معاد روحاني قائل است و هم به معاد جسماني...».[44] شکايت ملاصدرا و شهيد مطهري از اصحاب ظاهر مخالفت با فلسفه محدود به اهل سنت نبوده؛ بلکه در ميان شيعيان نيز همواره کساني بودهاند که اسباب ناراحتي اصحاب فلسفه را فراهم کردهاند. ملا صدرا در يک حرکت آشتي جويانه و به منظور رفع اختلافات سعي کرد بين عقل و شرع جمع نمايد؛ اما با تأسيس حکمت متعاليه نيز عناد با فلسفه متوقف نشد و مخالفتها بر ضد ملاصدرا همچنان ادامه يافت. چنانکه صدر المتالهين در مقدمه اسفارش دردمندانه ميگويد: «همانا گرفتار جماعتى نفهم شدهايم كه چشمشان از ديدن انوار و اسرار حكمت ناتوان است و ديدگانشان مانند ديدگان خفاش تاب نور را ندارد اينها تعمق در امور ربانى و معارف الهى و تدبر در آيات سبحانى را بدعت و هرگونه مخالفت با عقائد عاميانه را ضلالت مىشمارند گويى اينان حنابله از اهل حديثند كه مسأله واجب و ممكن و قديم و حادث بر ايشان از متشابهات است و تفكرشان از حدود اجسام و ماديات بالاتر نمىرود».[45] شهيد مطهري نيز از همين طبقه شکايت نموده و ميگويد: «آنچه مايه تأسف است اين است كه در قرون متأخر طرز تفكر اهل حديث عامه در ميان شيعه هم رسوخ يافت كه هرگونه تعمق و تفكر در معارف الهى را بدعت و ضلالت شمردهاند؛ در صورتى كه بلا شك اين نوعى انحراف از سيره پاك پيشوايان اين مذهب است».[46] نتيجه گيري نهايي اولا، بسياري از علوم عقلي که در سابق به نام فلسفه ياد ميشد؛ نظير رياضيات و علوم طبيعي هيچ ربطي به مسائل ديني ندارد تا مورد عناد قرار گيرد؛ ثانيا، بسياري از ادلهايکه مخالفان با تمسک به آنها به تکفير فلاسفه پرداختهاند، توسط فلاسفه مسلمان پاسخ داده شده است؛ اما هنوز مخالفان فلسفه قانع نشده و همچنان به مخالفت خود ادامه ميدهند. متأسفانه مخالفتها تنها به فلسفه محدود نشده؛ بلکه به نام فلسفه با بسياري از علوم ديگر نيز سرايت کرده و تحت عنوان علوم فلسفي به کفر آميز بودن آنها نيز فتوا دادهاند. چنانکه ابوحامد غزالي علوم فلسفي را به شش گروه؛ منطق، رياضيات، طبيعيات، الهيات، سياست و اخلاق تقسيم نموده و به کفر آميز بودن همه آنها تصريح کرده است.[47] جايگزيني که وي به مسلمانان پيشنهاد کرده، تصوف بوده و با توجه به نفوذي که غزالي در جهان اسلام داشت، آموزههاي او رکود علم و دانش در جهان اسلام را در پيداشته و لذا يکي از عوامل عقب ماندگي جهان اسلام را بايد در علم ستيزي برخي از افراد و فرق اسلامي جستجوکرد. پينوشتها [1] - ابراهمي ديناني، غلامحسين، ماجراي فکر فلسفي در جهان اسلام، تهران، طرح نو، چ دوم، 1379، ج1، ص1. [2] - فخر رازى در تفسير كبير از آيات شريفه: «ماضربوا لك الا جدلا» (43/58) و«اذا رايت الذين يخوضون فى آياتنا فاعرض عنهم» (6/68) و يا حديث «تفكروا فى الخلق ولاتفكروا فى الخالق و يا خبر مشهور عليكم بدين العجائز»، چنين استفاده كرده است. التفسير الكبير،ج2،صص46، 95، 96 و 97. [3] - صفا، دکترذبيح الله، تاريخ علوم عقلي در تمدن اسلامي، تهران، انتشارات مجيد، 1384، ص164. [4] - هودبوي، پرويز، اسلام و علم، ترجمه پيمان متين و اسکندر قرباني، تهران،1384، ص233. [5] - عبد الرحمن ابن جوزي، تلبيس ابليس، دارالفکر، بيروت ،1426، ص82-83. [6] - صفا، تاريخ علوم عقلي،ص168. رک: بغدادي، عبد القاهر، الفرق بين الفرق، چاپ مصر،1267ﻫ، ص67 به بعد. [7] - ابن النديم، الفهرست، تحقيق رضا تجدد، تهران، اساطير، چاپ اول، 1381. ص473 ؛ معجم الادباء، چاپ مصر، ج14،ص52. [8] - ياقوت حموي، معجم الادباء، ج3، ص101 ؛ تاريخ علوم عقلي، ص163. [9]- بغدادي، عبدالقاهر، الفرق بين الفرق، ص79-91. [10]- تاريخ علوم عقلي در تمدن اسلامي، ص164. [11]- طبقات الامم، چاپ بيروت، ص66. [12]- لاهيجى، شوارق الالهام 1/12، نقل از كتاب «در قلمرو وجدان»، دكتر عبدالحسين زرينكوب، ص267. [13]- زرينكوب، دكتر عبدالحسين، در قلمرو وجدان، تهران، انتشارات علمى، ص305. [14]- همان، ص267 و268. [15]- التفسير الكبير، فخر رازى، ج2، ص46. [16]- در قلمرو وجدان، ص269. [17]- «ترديدي نيست که مؤسس علم کلام، اشعري است. مسلما معتزله هم متکلم بودند، ولي نمي توانيم ايشان را بدين نام بخوانيم. علم کلام، در هنگام ظهور آنان، هنوز شکل خاص خود را نيافته بود». حنا فاخوري و خليل الجر، تاريخ فلسفه در جهان اسلام، ترجمه عبدالحميد آيتي، تهران، علمي و فرهنگي، 1373، ص131. [18] - نصر، سيد حسين، همانجا،ص164- 163. [19] - رک: رجال نجاشي،چاپ بمبئي،ص47.به نقل از صفا،تاريخ علوم عقلي،ص169. [20] - ياقوت، معجم الادباء،چاپ مصر،ج7، ص288. السبکي،طبقات الشافعيه، چاپ مصر،ج1،ص243و 258. [21] - رک: ياقوت، معجم الادباء، چاپ مصر، ج4، ص174.-173. [22] - معجم الادبا، ج6، ص175-174. [23] - مصباح يزدي، محمدتقي،آموزش فلسفه، تهران،اميرکبير،1382،ج1،ص135. [24] - ديناني، ابراهيمي، ماجراي فکر فلسفي در جهان اسلام،ج1،ص8. [25] - ماجراي فکر فلسفي،ج1، ص128-131. و نيز رک: مصطفي طباطبائي، متفکرين اسلامي در برابر منطق يونان؛ تاريخ فلسفه اسلامي،ص407. [26] - غزالي، ابو حامد، المنقذ من الضلال، دار و مکتبة الهلال، بيروت ، الطبعة الاولي، 1993، ص35-36. و غزالي ابوحامد، تهافة الفلاسفة، ص251. [27] - غزالي، تهافت الفلاسفه،ص251. [28] - طوسي، علاء الدين، تهافت الفلاسفه، با مقدمه و تصحيح: دکتر يحيي مراد، دار الکتب العلميه، بيروت، 2004م. ص230. [29] - عباس محمود عقاد، تفکر از ديدگاه اسلام، ترجمه محمد رضا عطايي، مشهد، آستان قدس رضوي، 1379، ص71. [30] - غزالي، ابوحامد، تهافة الفلاسفة، ص44؛ براي تفصيل بيشتر ادله فلاسفه و مخالفان، رک: عادلي، سيد محمدعلي، دلايل و انگيزههاي مخالفان فلسفه در جهان اسلام، پايان نامه کارشناسي ارشد، جامعة المصطفي العالمية، 1387، ص166 به بعد. [31] - آل عمران، آيه 59. [32] - مطهري، مرتضي، کليات علوم اسلامي، تهران، صدرا، چاپ چهارم، 1384، ج1، ص176. [33] - همان، صص 178 و 179. [34] - «...وَمَا يَعْزُبُ عَن رَّبِّكَ مِن مِّثْقَالِ ذَرَّةٍ فِي الأَرْضِ وَلاَ فِي السَّمَاء وَلاَ أَصْغَرَ مِن ذَلِكَ وَلا أَكْبَرَ إِلاَّ فِي كِتَابٍ مُّبِينٍ ». يونس، 61. [35] - رازي، فخرالدين،المباحث المشرقيه،ص470. و المحصَّل، ص127. [36] - فخري، ماجد، تاريخ الفلسفة الاسلامية، دارالمشرق، بيروت،2000، ص341- 345. [37] - ابن سينا، الشفا، الالهيات، مقاله 9، فصل 7، ص 423. [38] - ر.ك: احمد بهشتى، «وحيانيت و عقلانيت عرفان»، مجموعه امام خمينى و انديشههاى اخلاقى عرفانى، مجموعه آثار: 5، مقالات عرفانى 2، ص 91. [39] - ر. ك: توفيق التطبيق فى اثبات أن الشيخ الرئيس من الامامية الاثنى عشريه، با مقدمه محمد مصطفى حلمى، ص 29. [40] - دائرة المعارف القرن العشرين، ج 1، ص 349. [41] - دهخدا، على اكبر، لغتنامه، ج 3، واژه بوعلي، ص 652. [42] - على اكبر دهخدا، پيشين. [43] - محمدبن ابراهيم شيرازي، صدرالمتألهين، المبدأ و المعاد، تصحيح سيدجلالالدين آشتياني، قم، دفتر تبليغات اسلامي، 1380، چاپ سوم، ص510. [44] - امام خميني، کشف اسرار، قم، انتشارات مصطفوي، صص36-37. [45] - مطهري، مرتضي،مقدمه اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج5 ، ص20. [46] - پيشين. [47] - رک: غزالي، ابو حامد، المنقذ من الضلال، ص32- 39.
|
|
|
صفحه اول معرفي انجمن فلسفه گاهنامه پرتو خرد معرفي اعضا سايتهاي فلسفي دربارة ما تماس با ما
Send mail to
info@sra-philosophy.com
with
questions or comments about this web site. Powered by |